تبليغاتX
'دفتر كاهي'
'دفتر كاهي'
يه سبد آرزوي كالِ قديم

۱۱۴

خوشا به احوال باد و نسيم كه آزادتر از پرندگان، بندي جاذبه‌نام به پاي‌شان نيست تا ميخ زمين شوند و حسرت سفر كِشند.

نسيم را ببين.
بوي خوش گل‌هاي رنگارنگي را كه از شاخه توي موهايش گذاشته، دارد از آن دور با خودش مي‌آورد.
گل‌ها، هم بويش را مطبوع كرده‌اند، هم چهره‌ي دوست‌داشتني‌اش را ديدني‌تر.

باد را تماشا كن.
با آن صلابت و هيبتش، در آسمان مي‌وزد و ابرها به اطاعت از فرمانش مي‌آيند كه آسمان بالا سر ما را پر كنند.
مي‌خواهد اين‌جا را خيس كند از هديه‌هاي ابرهاي تحت امرش!

نسيم و باد با هم مي‌رسند و بوي گل‌ها و قطره‌هاي باران، مي‌ريزند بر سر و روي ما.
و ما چه سرمست مي‌شويم از حضور همه‌ي اين مهمانان:
نسيم و باد و عطر گل و هديه‌ي ابرهاي سخاوت‌مند..

دلم گرفته برايت
           ولي اجازه ندارم
   كه از نسيم و پرنده
       سراغي از تو بگيرم

نوشته شده در تاريخ 88/07/22 به قلم  سيد محمدعلي موسوی زاده |

۱۱۳

از بچه‌گي وقتي توي ماشين مي‌نشستم، از پنجره بيرون را كه نگاه مي‌كردم، بيش‌تر از همه، سه چيز، توجهم را به خود جلب مي‌كرد:
به ترتيب اولويت:
۱) آدم‌ها
۲) پلاك ماشين‌ها
۳) نوشته‌هاي روي تابلوها

مورد دوم و سوم را بي‌خيال.

از وقتي كه خودم را يادم مي‌آ‌يد، وقتي آن همه به آدم‌ها دقت مي‌كردم، يك چيز بيش‌تر از همه، فكرم را مشغول خود مي‌كرد.
اين‌كه اين آدم‌ها واقعاً زنده‌اند؟ اين مردمي كه دارند راه مي‌روند و خريد مي‌كنند و رانندگي مي‌كنند و هزار كار ديگر، براي خودشان يك "من" هستند؟!

برايم سخت بود قبول كنم ديگران هم براي خودشان و پيش خودشان، "من" هستند!
احساس مي‌كردم فقط من، "من" هستم.
اين حس خيلي قوي بود. خيلي خيلي قوي.

هنوز هم دركش برايم سخت است!

نوشته شده در تاريخ 88/07/15 به قلم  سيد محمدعلي موسوی زاده |

۱۱۲

    وقتي گردالي زردِ سخاوت‌مندِ خدا، شروع مي‌كند به بالا آمدن، و بنا مي‌كند به بخشيدن، رنگ هر چيز، عيان مي‌شود و سياهي‌اش نهان.

    خورشيد جان!
    همه، تو را مؤنث مي‌دانند! «خورشيد خانم - الشمس طلعت»
روي حرف آدم‌ها كه نمي‌شود حساب كرد. اما اگر اين يكي را درست گفته باشند، واقعاً مؤمن و شيرزني!

    هر روز صبح، به موقع و بدون ثانيه‌اي تأخير، آرام آرام و با متانت، از خانه‌ات بيرون مي‌آيي و از نور چهره‌ي زيبايت، همه را رنگين و روشن مي‌كني.
    گرمي وجودت را -كه از عشقت به خداست- ارزاني مي‌داري كه همه را آشنا كني با عشق.
    انرژي‌ات را -كه وقتي به معشوقت: خدا، فكر مي‌كني به وجود مي‌آيد- عرضه مي‌داري بر آدميان تا از آن، كارخانه راه بياندازند و چراغ راه‌نماهاي جاده‌هاشان را روشن كنند كه امورشان بگذرد و جانشان در امان باشد.

    به خاطر حيا و ايمانت، هيچ‌كس نمي‌تواند مستقيم و با چشم لُخت! تو را تماشا كند.

    و مي‌دانم كه گاهي ما آن‌قدر بد مي‌شويم كه تحمل تو را تمام مي‌كنيم. آن‌قدر كه تو با ما قهر مي‌كني و مي‌روي پشت ماه قايم مي‌شوي و براي خودت گريه مي‌كني.
    آدم‌ها اسم قهر تو را گذاشته‌اند كسوف. اما من از اين اسم علمي! خوشم نمي‌آيد. همان "خورشيد گرفتگي" درست‌تر و به‌تر است. چون مي‌دانم دلت گرفته كه قايم شده‌اي.

    و خوش به حال آفتاب‌گردان...

و خوش به حال آفتاب‌گردان

بيا اي روشني، بپوشان روي
كه مي‌ترسم تو را خورشيد پندارند
و مي‌ترسم همه از خواب
برخيزند!

نوشته شده در تاريخ 88/07/03 به قلم  سيد محمدعلي موسوی زاده |

۱۱۰

دلم براي صدايت تنگ شده.
دلم براي اشك‌هايت تنگ شده.

با توام آسمان قشنگ خدا! كه همه‌ي همه‌ي موجودات، تو را آسمان خودشان مي‌نامند و مي‌دانند.
من هم مثل آن‌ها چون دلم مي‌خواهد فقط مال من باشي، مي‌گويم آسمان قشنگم دلم براي صدايت تنگ شده.

نمي‌دانم كدام يكي است؟!

داري مي‌خندي؟ لب‌هايت از هم‌ديگر باز كه مي‌شوند، برق دندان‌هايت آسمان و زمين را روشن مي‌كند و بعد از آن، صداي خنده‌ات، چشم آدم‌ها را به سمت تو بر مي‌گرداند. چه‌قدر اين آدم‌ها عجيب‌اند كه از صداي زيباي خنده‌ات مي‌ترسند!

يا داري گريه مي‌كني؟ اشك‌هايت از چشمان درشت و گيرايت كه مي‌چكند، چنان تلألويي دارند كه اگر شب است، زمين را روز مي‌كنند. و صداي گريه‌ات! چنان از ته دل مي‌گريي كه صدايت، همه را ساكت مي‌كند. چه‌قدر اين انسان‌ها با تو غريب‌اند كه صداي گريه‌ات آن‌ها را مي‌ترساند!

كسي را نديده‌ام كه خوشش بيايد از اين‌كه با صداي بلند از خواب بپرد.
خودم اما، هيچ خواب و هيچ شبي برايم لذت‌بخش‌تر از شب‌هايي نيست كه با صداي به اصطلاحِ آدم‌ها: "رعد و برق" تو، از خواب مي‌پرم.

آري "رعد و برق"! آدم‌هاي زمين، حتي براي چيزي كه خودشان درست كرده‌اند هم، عوضي‌بازي! در مي‌آورند! اول "برق" تو را مي‌بينند، بعد "رعدت" را مي‌شنوند. آن وقت اسمش را مي‌گذارند رعد! و برق!

آهاي كساني كه فكر مي‌كنيد "اين پديده، يك تخليه‌ي الكتريكي شديد و بسيار سريع در هواست و همين تخليه الكتريكي است كه نور و صدا توليد مي‌كند"! من از شما شكايت دارم!

نگاهم، ياد باران كرده امشب...

نوشته شده در تاريخ 88/06/01 به قلم  سيد محمدعلي موسوی زاده |

۱۰۹

هم‌سايه‌ي روبه‌روي ما، با اين‌كه مردي حداقل ۴۰ ساله است.
اما "كفتر باز" است!
روزها، وقتي پرده‌ي اتاقم را باز مي‌كنم، دسته‌ي كبوترانش را مي‌بينم كه همه با هم با هم‌آهنگي  زيبايي از پشت‌بام خانه‌اش -كه چند متري از پنجره‌ي اتاق من پايين‌تر است- به صورت مارپيچ به بالا پرواز مي‌كنند.
سايه‌اي كه روي ميز تحريرم مي‌اندازند؛ صدايي كه از خوردن بال‌هايشان به هم شنيده مي‌شود؛ "بق‌بقو"يي كه از حنجره‌شان خارج مي‌شود و نمايشي كه به اجرا مي‌گذارند، فكرم را پرواز مي‌دهد.

تصور مي‌كنم كبوترم:

پرواز اولم را تا روي گنبد طلاي امام رضا عليه‌السلام  ادامه مي‌دهم. آن‌جا مي‌نشينم و اشك مي‌ريزم و التماسش مي‌كنم كه باباي مرضيه (هم‌كارقديمي‌ام) را دوباره قدم‌زنان و لبْ ‌خندان ببينم.

بعد مي‌روم براي خودم بالا و بالاتر. آن‌قدر مي‌روم تا اگر كسي "عقيقش را" گم كرده، برايش پيدا كنم و از آن بالا به‌اش بگويم كه كجاست.

آن‌قدر بالا مي‌روم تا به "گوش‌واره‌ي آسمون جون خدا" برسم. رويش مي‌نشينم و خستگي‌‌ام را از بال‌هايم بيرون مي‌كنم. هم‌آن‌جا مي‌نشينم و زيرچشمي و يواشكي خدا را مي‌پايم! كه ببينم چه‌طور به دايره‌ي خوشكلش نور مي‌دهد.
بعد كه نورش را كامل كرد، در گوشش همه‌ي آدم‌ها را لو مي‌دهم! به خدا مي‌گويم كه شماها چه حرف‌هايي درباره‌ي دايره‌اش مي‌زنيد. به‌اش مي‌گويم كه زميني‌ها، هر كه را خوشكل باشد، "ماه شب چهارده" مي‌خوانند. اما از آن طرف، از پشت، خنجر به ماه مي‌زنند و نورش را به خورشيد نسبت مي‌دهند!

دلم را پيش خدا سبك كه كردم، بال‌هايم را باز مي‌كنم و از آن بالا خودم را مي‌اندازم توي بغل آسمان و دوباره پشتِ پنجره‌ي اتاقم كه رسيدم، دفتر كاهي‌ام را باز مي‌كنم و مي‌نويسم: ۱۰۹ ...

oOoOooOoOo

چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم

نوشته شده در تاريخ 88/04/28 به قلم  سيد محمدعلي موسوی زاده |
Blog Skin