تبليغاتX
..::يه سبد آرزوي كال::..

شلوغ و پلوغ!
همهمه و دفتر نقاشي فيلي!
سر و صدا و آب‌رنگ!
و جيغ خانم معلم براي ساكت كردن بچه‌ها و مشغول كردن‌شان به كار خودشان: نقاشي.

زنگ دوم، روز چهارشنبه، كلاس سومِ پنج، دبستان نمونه مردمي اروند پسرانه.
زنگ، زنگ هنر است.

خانم سادات‌گوشه يك خرگوش گنده پاي تخته كشيده و بچه‌ها بايد روي دفترهاي‌شان نقاشي‌اش كنند و رنگ به دل‌خواه خودشان.

من بعد از كشيدن خرگوش كه البته با آن چيزي كه روي تخته است، چيزي در حدود ۹۰درصد اختلاف دارد، جعبه‌ي مداد رنگي ۱۲تايي پارس مدادم را باز مي‌كنم و دوباره خوش‌حال مي‌شوم از اينكه توانسته‌ام يك‌بار ديگر كشف خودم را محكم‌تر كنم. به شدت احساس كارآگاه بودن مي‌كنم و ديگر كشف خودم را در دل نگاه نمي‌دارم و براي گرفتن حال سازندگان مدادرنگي، مي‌روم پيش خانم معلم و از كشف خود صحبت مي‌كنم:

- خانم اجازه؟ ما يه چيزي كشف كرديم!
- چيه موسوي‌زاده؟
- خانم اين مدادرنگي‌ها كه ۱۱ رنگه! فقط تعدادش ۱۲ تاس. اينا خواستن كلك بزنن، از سبز پر رنگ، ۲ تا گذاشتن توي جعبه. البته از كلاس اول هم همين‌جوري بودن همه‌ي مداد رنگي‌ها.

خانم معلم چشمانش به قرصي ماه شب چهارده، گرد مي‌شود و بزرگ و كم‌كم ريز مي‌شود و باريك! و مي‌گويد: آخخخخخي؛ موسوي‌زاده تو كوررنگي داري!

و از كلاس سوم دبستان به بعد، فهميدم كه متفاوت از ديگران دنياي پيرامون را مي‌بينم. شايد هم كمتر مي‌بينم!

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 10:9  توسط سيد محمدعلي موسوي‌زاده  | 

اين روزها، كم‌ترين مقدار كار روزانه‌ام، ۱۵ ساعتي مي‌شود.
برگزاري اين آزمون استخدامي دانشگاه آزاد، بدجوري ما را درگير خود كرده.
خواب كم و صبح تا شب در اداره بودن را، به اضافه‌ي تب و لرز و سر درد شديد و كم‌خوابي كه كني، ديگر چيزي از خودم نمي‌ماند!
نسبتاً روزهاي سختي را سپري مي‌كنم.

**ـ اين روزها، علاقه‌ي عجيب و شديدي به خوردن آب در كاسه پيدا كرده‌ام. احساس مي‌كنم آب، در كاسه، گواراتر مي‌شود.

***ـ كشفي تازه و بديع كرده‌ام: بعضي انسان‌ها -خصوصاً از نوع اهوازي‌اش(يكيش خود من!)- دو زيستي هستند! : علاوه بر شُش، خاك‌شش هم دارند!!!!!!
دفتر كار من در طبقه‌ي سوم ساختمان قرار دارد. به خاطر شدت خاك، از اين بالا، هيچ چيز در آن پايين ديده نمي‌شود.

+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 18:8  توسط سيد محمدعلي موسوي‌زاده  | 

دقيقا يادم نمي‌ياد كه از كي اين‌جور شدم؟!
هميشه اين‌جور بودم؛ يا اين‌كه اتفاقي يا حادثه‌اي منو اين‌جوري كرد؛ نمي‌دونم! ::

هميشه دنبال دليل اتفاقات دور و برم مي‌گردم.
هر اتفاقي كه فكرشو بكنين..
دليل سردرد، درد قلب، سوزش معده، شكستن شاخه‌ي درخت توت، قضا شدن نماز، بي‌خوابي يا هر چيز ديگه‌اي..

اگر گل‌دون روي طاقِ در ورودي خونه بيفته و خورد بشه، شايد شما و كسي كه كنار من ايستاده، بگه دليلش باد، يا خوردن گربه به گلدون بوده.
من اما، هيچ‌وقت دنبال دلايل ظاهري نگشتم و نمي‌گردم.
بي‌اختيار ذهنم مطعوف ميشه به گشتن و جستجوي دلايلي كه نميشه همينجوري پيداشون كرد!

اگر يه وقتي، درد شديد قلب، باعث شد مجبور بشم ماشينو بزنم كنار و برم روي صندلي عقب دراز بكشم؛ درسته كه اگر قرصم رو به موقع مي‌خوردم و فراموش نمي‌كردم، اين‌جوري نمي‌شد؛
اما چرا قرصو فراموش كردم؟! مي‌گردم ببينم جايي دل كسي رو شكستم، يا خطايي كردم كه باعث شده قرصم رو فراموش كنم؟

 

هم‌واره براي اتفاقات روزمره‌ي زندگي، وراي دلايل ظاهري، دلايل واقعي وجود داره كه براي پيدا كردنشون، بايد روي تمام زندگي سيطره داشته باشيم..

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 23:38  توسط سيد محمدعلي موسوي‌زاده  | 

اين خبر رو بخونيد:

مدیر عامل شركت مناطق نفت خیز جنوب گفت: روزانه 20 هزار بشكه نفت در این میدان تولید می‌شود كه با اجرای طرح توسعه، این رقم به 50 هزار بشكه در روز خواهد رسید.

میدان نفتی آزادگان با توليد نفت 33 میلیارد بشكه یكی از میدان‌های نفتی بزرگ جهان است كه پس از كارشكنی شركت اینپكس ژاپن، شركت ملی مناطق نفت خیز جنوب در مدتی كمتر از پیش بینی ژاپنی‌ها به تولید نفت آن اقدام كرد.

خب!
حالا كه چي؟
منظور؟
چي مي‌خوان بگن با اين خبر؟

اين موضوع، براي من خوزستاني و شماي ايراني چه نفعي داره؟
اين موضوع، براي من خوزستاني، آب تميز ميشه؟
اين موضوع، براي من خوزستاني، خيابون بدون چاله چوله ميشه؟ كه وقتي توش رانندگي مي‌كنم، ماشينم نره توي يكيشون و رينگ خراب نشه و لاستيك نتركه؟
اين موضوع، براي من خوزستاني، جاده‌ي كمربندي ميشه؟ كه ماشيناي سنگين از روي پل كنار خونمون رد نشن و روزانه حداقل ۴ تصادف روي پلي كه اسمشو گذاشتن "پل حوادث" پيش نياد.
اين موضوع، براي من خوزستاني، كارون زلال و بدون بوي فاضل‌آب ميشه؟
اين موضوع، براي من خوزستاني، كم‌شدن كرايه‌ي تاكسي ميشه؟
اين موضوع، براي من خوزستاني، امنيت ميشه؟

 ===---===

آمار شركت‌كننده‌هاي اهواز توي انتخابات دور اول (۲۴ اسفند) ۳۵٪ بود.
توي دور دوم (۶ ارديبهشت) نصف همون ۳۵٪ قبلي هم شركت نكردن.

۴ سال ديگه، يعني بعد از اينكه سوداني و حسيني و جويجري خوب عشقشونو روي صندلي مجلس كردن، وقت انتخابات، هيچ‌كس ديگه‌اي جز همين كسايي كه از روي نادونيشون به اين سه‌نفر رأي دادن، پاي صندوق‌هاي رأي نميره.

من اصولا آدم معترض و ناراضي‌اي نيستم. اما يه وقتايي ديگه به اينجاي آدم مي‌رسه.

===---===

يه چيزي تو همين مايه‌ها از ممد موسوي:

خوزستان برزيلته

+ نوشته شده در  87/02/09ساعت 13:45  توسط سيد محمدعلي موسوي‌زاده  | 

من؟

دقيقا از مرداد سال ۸۲، شدم ايني كه الان هستم!
قبل از اون يكي ديگه بودم!

يه كم شبيه "مرد هزار چهره" شد متنم! اما اون فيلم بود و اين واقعيته!!

جديدا به وجود خودم شك مي‌كنم و احساس مي‌كنم كه كس ديگه‌اي با كسان ديگه‌اي بودن كه اون اتفاقات و جريانات براشون پيش اومده. اما به من شباهت زيادي دارن و تصميم‌گيري‌ها و عمل كردن‌هاشون كپي منه!

از سال ۸۲ تا الان، شايد چيزي حدود ۱۲ بار روند زندگي "شخصيم" عوض شد. هيچ‌چيزى بروز نكرد. اما من و زندگي شخصيم، خيلي تغيير كرديم.

من وجود داشته‌ام؟
يا تمام اين تغييرها، مال كساي ديگه‌اي بوده؟

فعلا آنتي ويروسي براي ويروس جديدي كه توي كله‌ي من به وجود اومده، عرضه نشده!
هر چي هم Ctrl+Alt+Delete مي‌زنم، كارگر نمي‌افتد!!

+ نوشته شده در  87/02/02ساعت 20:10  توسط سيد محمدعلي موسوي‌زاده  | 

توي اين وبلاگ نمي‌تونم اون چيزي رو كه مي‌خوام، بنويسم.

بايد اون چيزي رو كه ميشه، بنويسم.

البته گاهي پيش اومده كه اون چيزي رو كه مي‌خوام بنويسم، بشه نوشت.

اما الزاما نوشته‌هاي من، جريانات توي ذهن و فكرم يا اتفاقات زندگيم نيستن.

اينه كه خيلي وقتا پيش مياد كه يه مدت طولاني، وبلاگ خاك مي‌خوره. چون مي‌خوام بنويسم، اما نميشه!

-/-/// |)(| \\\-\-

+ نوشته شده در  87/01/27ساعت 1:34  توسط سيد محمدعلي موسوي‌زاده  | 

 

لطفا براي شادي روح سید محمد كشميري عزيز يه صلوات بفرستيد.

حتما توي اخبار در مورد اتوبوسي كه به خاطر بي‌احتياطي راننده‌ي يه تانكر بنزين، توي خوزستان آتيش گرفت، چيزايي شنيدين.

يكي از اون جووناي گلي كه توي اتوبوس در حال سينه‌زدن، پرپر شد، سید محمد كشميري بود كه براي ديدن جايي كه پدربزرگش شهيد شده بود، اومده بود خوزستان.

خيلي‌ها هستن كه خاطره‌ي خوشي از اين استان ندارن كه شروعش و دليلش جنگيه كه آمريكا بمون تحميل كرد.

هر فاتحه‌اي كه براي محمد عزيز مي‌خونم، يه لعن هم براي صدام و آمریكا مي‌فرستم.

براي خونواده‌ي محمد طلب صبر مي‌كنم.

--- --- ---

به خاله‌ي محمد هم تسليت بگين: چه فكر نازك غمناكي!

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 22:7  توسط سيد محمدعلي موسوي‌زاده  |